شاید بعد از جنگ جهانی اول و شکست ژرمن های مغرور انتظار آمدن یک جمهوری یک شگفتی بود اما اینکه از دل جمهوری وایمار، هیتلر و رژیم فاشیستی بیرون بیاید چیزی شبیه به افسانۀ منفی داستان های شفاهی بود. تولد فاشیست هایی که بزرگترین جنایت انسان را در برابر انسان رقم زدند تا گفتۀ هابز که انسان گرگ انسان است را برای ابد در تاریخ بشریت به عنوان یک اصل انکار ناپذیر در کنار دیگر خصوصیات بشر باقی بگذارد.اما گرگ ها انسان هایی هستند که در اکثریت جماعت، بشر زاییده نمی شوند.
تاریخ و مسیر حرکت آن سعی دارد تمام پلیدی های ساخت دست گرگ انسان ها را پاک کند و سرنوشت محتوم تفکراتی که با ذات پلید طبیعت همراه بوده اند، نابودی است.
ایدئولوژی های توتالیتر و در جز افراطی آن فاشیست ها علی رغم موفقیت های ابتدایی در مسیر تاریخ محکوم به نابودی شدند.این حکم را انسان ها بر علیه گرگ انسان های اونیفورم پوش صادر می کنند تا آزادی همیشه مانا باشد.
با رخ دادن انقلاب اسلامی ایران جامعۀ ایرانی دچار استحاله و دگرگونی های فراوانی شد و بر اساس شرایط، روح انقلابی در تمامی جامعه موج می زد و این موج ملتهب تا پایان جنگ تحمیلی ادامه داشت اما در این بین و با توجه به شرایط انقلابی-جنگی کشور شاهد پدید آمدن تفکرات دگم حافظ انقلاب هستیم که حفظ ارزش ها و شعارهای انقلاب را به هر طریق و وسیله ای حتی سرکوب نیازها و عرف های جامعه وظیفۀ اصلی خود می دانست و این نوع نگرش که در عمل هم پیاده می شد با تغییر رهبری شدت بیش تری پیدا کرد این روند که با بستن فضای سیاسی در جامعه همراه بود تا پایان دولت سازندگی ادامه داشت و موجب زایش تفکرات اصلاحی در پی یک نیاز فراگیر اجتماعی شد که تبلور این نهضت اصلاحی در دوم خرداد76 رخ داد اما در مقابل تفکرات اصلاحی که یک خواست فراگیر اجتماعی بود شاهد مقاومت در برابر روند اصلاحی جامعه و دولت هستیم که اکثرا از سوی محافظه کاران نوین انقلابی نشات می گرفت و تا جایی این مسئله حیاتی شده بود که ستادهای ضد اصلاحات به راه انداخته بودند که ناشی از ترس از دست دادن قدرت و مشروعیت یا به تعبیری مقبولیت عام بود در نتیجه ایشان به دلیل دغدغۀ حفظ بقا در راس حکومت به تجمع قدرت در یک نقطه روی آوردند تا بتوانند جلوی این روند را بگیرند.طبقۀ محافظه کار به وجود آمده که در طی هشت سال اصلاحات بارها طعم ترس از دست دادن قدرت و ایجاد دگرگونی های اساسی در سطح جامعه را چشیده بودند با همکاری قوۀ قضاییه و دیگر ارگان های تحت پوشش خود که بعدا مجلس هفتم هم به آن پیوست سعی در جهت تقطعه کردن روند اصلاحی در جامعۀ ایران کردند و عملا توانستند در کنار اشتباهات اصلاح طلبان موتور حرکت آنها را از کار بیاندازند برای انجام این مهم نیاز به همراهی مردم در صحنۀ انتخابات ریاست جمهوری نهم داشتند که با هدف گذاری بر روی ابتدایی ترین در خواست های ذاتی یک ملت و با حمایت و پشتیبانی حزب پادگانی خود نمایندۀ مورد نظر خود را به قدرت رسانند.
بالا خره بعد طلوع عصر اصلاحات در ایران بعد از انقلاب شاهد ظهور اونیفورم پوش ها هستیم که با سردادن شعارهای پوپولیستی و استفاده از نیروی حزب پادگانی و همچنین به دلیل ترس از گذشته که به تعبیر وکیلان خود در مجالس هفتم و هشتم «هشت سالی که خون دل خوردند و یک شب خواب راحت نداشتند» روی کار آمدند و به خاطر تجربۀ تلخی که در هشت سال طلایی ایران بعد از انقلاب داشتند به سوی یکدست سازی حاکمیت پیش می روند تا دیگر تفکری مخالف آنها اجازۀ بروز نداشته باشد تا همانند هر دیکتاتور دیگری فریاد زنند هرکه با ما نیست دشمن ماست تا بتوانند با این جمله صدای جامعه را به راحتی خاموش کنند.
اما مملکت داری یک فن و هنر است و باید توسط متخصصین امر صورت گیرد نه روسای دفاتر و هیچ کس ها که متاسفانه از 84 تا به حال این اتفاق در ایران افتاد که باعث شد بارها و بارها این جمله که انقلاب فرزندان خود را می خورد در محافل مختلف بیان شود.روندی که دولت نهم برای خود در راستای یکدست سازی حاکمیت برگزید که منجر شد تمامی کسانی که برای انقلاب و ایران جان خود را گذاشته بودند قلع و قمع شوند و هریک به کناری روند.حتی فرهیختگانی از جناح اصولگرا در ابتدای امر به خاطر شعار بازگشت به آرمان های انقلاب با دولت نهم و عقبۀ آن همراهی کردند در میانۀ راه به دلیل حفظ انقلاب و امام و مردم و ایران خود را از ماشین جنگی دولت نهم کنار کشیدند.وزرای مستعفی و نمایندگانی که به منتقدین راست دولت از آنها یاد می شوند کسانی هستند که از این ماشین جنگی پیاده شدند.
کارنامۀ سه سال و چند ماهۀ دولت نهم چه در عملکرد خارجی و چه داخلی به گونه ایست که ایران را در بد ترین موقعیت خود بعد از انقلاب قرار داده که جامعۀ ایرانی در آستانۀ یک فروپاشی تواما داخلی و خارجی قرار دارد که این خطر بالقوه تمامی ایرانیانی را که برای ایران،انقلاب می تپند را به تکاپو انداخته تا بتوانند ایران را از دست اونیفورم پوش های اقتدارطلب نجات دهند و این مهم باعث شده که همۀ این بزرگواران چه از جناح اصلاح طلب و چه از جناح اصولگرا و حتی راس هرم قدرت در ایران را به این اجماع و واقعیت رسانده که آیندۀ ایران در دستان چهره ای است اصلاح طلب که مقبولیتی جهانی و فرهیختگی ای دوست داشتنی در میان ایرانیان سراسر جهان دارد.کسی که توانست ایران را بعد از انقلاب به جایگاه واقعی خود در میان جهانیان برگرداند.
کسی که توانست حقوق شهروندی، جامعۀ مدنی، توسعۀ سیاسی در ایران و تنش زدایی و دوستی با جهانیان را برای ایران عزیز به ارمغان بیاورد. برعکس اونیفورم پوش ها که عوام فریبی، بی عدالتی،سرکوب در ایران و چهره ای جنگی و تهاجمی را در جهان برای ایران باقی گذاشتند.
آری رهبر اصلاحات ایران، آن چهرۀ دوست داشتنی با عبای شکلاتی تنها کسی است که می تواند منجی ایران زمین باشد و آن کسی نیست جز سید محمد خاتمی رییس جمهور پرافتخار هشت سالۀ اصلاحات تاریخ انقلاب ایران.
اکنون همه منتظریم با تمامی دلتنگی هایمان برای آقای خاتمی، ایشان بیایند تا ما را تا ایرانیان را تا ایران را از دستان سرکوب و ارتجاع اونیفورم پوش ها نجات دهند.
آقای خاتمی ایران، ایرانیان،ما منتظریم...
محمد علی تارخ
16 آذر 32 روزی که سه آذر اهورایی برای تمام سالیان دانشگاه را ترجمه کردند، 13 آبان 58 را ساختند تا آزادی خود را اعلام کنند و 18 تیر 78 فریاد حق طلبی را سر دادند تا ما امروز دانشجو باشیم، تا افتخارمان دانشجو و خانۀمان دانشگاه باشد.
سال تحصیلی جدید در حالی آغاز می شود که تابستانی سرد و یخ زده را در فضای دانشگاهی پشت سر گذاشتیم تابستانی که به تعداد فصل های دولت اقتدار طلب نهم زمستانی بود. بهار پاییزی دانشگاه در حالی برفی است که سال تحصیلی گذشته برای دانشگاه سال خاموشی صاحبان علم بود.
سالی را پشت سر گذاشتیم که از همان ابتدا دولتمردان دولت نهم دنبال می کردند.در این سال که می توان آن را سال انتقام گیری جریان اقتدارگرای حاکم، از جنبش دانشجویی و دانشگاه نامید در آن روزانه شاهد سرکوب دانشجویان حق طلب با صدای مخالف جریان حاکم،زندانی کردن و اخراج دانشجویان بودیم.سالی که فضای دانشگاه ها کاملا پلیسی-امنیتی بود طوری که فعالیت حزب پادگانی از طریق ارگان نیمه سیاسی-نیمه نظامی خود تنها فعالیت قابل رویت در دانشگاه ها بود.تربیت دانشجویان مرتجع و حمله کننده به آرمان های دانشجویی از دستاورد های تلاش سه سالۀ دولت نهم است.
اخراج اساتید بلند پایۀ دانشگاه ها و مخصوصا در حوزۀ علوم انسانی که همواره خطری برای دولت اقتدارگرا بودند، فشار بی سابقه بر دانشجویان دگر اندیش، تعطیلی اجباری و بی بهانۀ دانشگاه ها در تابستان87 همه نشان از دنبال کردن پروژۀ انقلاب فرهنگی دوم از سوی اقتدارگرایان برای یکدست سازی حاکمیت و پایه گذاری حزب پادگانی در تمامی شئون جامعه دارد.
در سال گذشته تلاش برای یکدست سازی حاکمیت و پاکسازی دانشگاه ها از دگر اندیشان آنچنان دنبال شد که صدای دانشجو را از گردن بریدند تا اوین دانشگاه باشد و بیت مصباح، مدیریت دانشگاه.
سال تحصیلی جدید در حالی آغاز می شود که دیگر جانی برای مشتاقان علم و دانشگاه باقی نمانده، مدرک دانشگاهی برای رییسان دولت اقتدار گرا کاغذ پاره ای بیش نیست، وزیر دانشگاهیمان برای وزارت تنها مجوز خواندن و نوشتن صادر می کند و به طور کلی این دولت سواد مکتب خانه ای را زنده کرد.
دانش ستیزان اقتدارگرا و مخالفین علم و دانشگاه تنها به مکتب خانه و مدرسین مکتب خانه ای و سیاست های مکتب خانه ای و جامعۀ مکتب خانه ای می اندیشند تا اقتدارگرایشان و اعتقاداتشان به خطر نیافتد و این گونه است که برای ورود به دانشگاه تنها کسان مکتب خانه ای را پذیرش می کنند تا با هزاران سهمیه ای که دارند تنها مغزهای باقی مانده در کشور را به سوی سرزمین های به اصطلاح خودشان کفر پرواز دهند.
آری دانشجو آگاه باش که ما سال تحصیلی جدید را در حالی آغاز خواهیم کرد تا همچنان ثابت کنیم 16 آذر و 13 آبان و 18 تیر تنها ارقام روی تقویم نیستند و همچنان دانشجویانی هستند که دانشگاه و دانشجو را آرمان خواه، ایدآل گرا و عدالت جو بخوانند و فریاد حق طلبی را ثابت کنند تا جلوی دستان اقتدارگرایی و ارتجاع را که می خواهند میهن و خانۀ مان را به ویرانه ای مکتب خانه ای تبدیل کنند بگیرند.
یار دبستانی من؛
من اگر بنشینم!تو اگر بنشینی!چه کسی برخیزد؟؟؟
من اگر برخیزم!تو اگر برخیزی !همه بر می خیزند! (محمد علی تارخ)
جامعۀ ایرانی یک
جامعۀ جهان سومی و توده ای است و اساسا در مقوله ای مانند انتخابات مردم نقش خود
را از دست می دهند و تمام چینش ها و انتخاب یا به طور دقیق تر انتصاب افراد در راس
قدرت اتخاذ می شود. زمانی که جامعه توده ای باشد و نظام بر اساس مولفه های
دیکتاتوری رهبری و هدایت شود، دیگر انتخابات و مردم موضوعیت خودشان را از دست می
دهند و مردم تنها در روزهای حساس نظام و یا در زمان سفرهای مسئولین به کار گرفته
می شوند. واقعیت جامعۀ توده ای ایران در انتخابات ریاست جمهوری نهم به خوبی نمایان
شد به این ترتیب که: سطح آگاهی جامعه پایین، دریافت شعارهای
پوپولیستی از طرف مردم و هل دادن آنها از سوی کانون قدرت در صحنۀ تلویزیونی و در آخر
ساختن رای و انتشار آمار 67 درصد در نتیجه در ایران تنها راه اصلاح با کمترین
هزینه های انسانی چانه زنی در بالا و وادار کردن کانون قدرت به پذیرش اصلاحات و
انتقال ترس طغیان از پایین است با توجه به این موضوعات، انتخابات ریاست جمهوری دهم
در جمهوری اسلامی به نوعی حساس ترین و مهم ترین انتخابات در ایران شده است چرا که
با توجه به عملکرد بسیار ضعیف دولت اقتدارگرای نهم که همواره از حمایت و پشتیبانی
کانون های قدرت و مخصوصا راس هرم قدرت در کشور همراه بوده و برگزاری دو انتخابات
کاملا فرمایشی شوراها و مجلس، نظام را با دو چالش بسیار مهم روبرو کرده؛ یکی بحران
عدم کارایی و دیگری بحران مشروعیت. البته طبق مولفه های علوم سیاسی و با توجه به
جمهوریت نظام اگر قبول داشته باشیم که مشروعیت نظام به رای مردم بستگی دارد نه
مقبولیت، اکنون با قهر سیاسی مردم که از سال های 82-83 شروع شده و برگزاری
انتخابات های فرمایشی یکی از ستون های حیاتی هر نظامی که همواره مشروعیت مردمی است
در نظام جمهوری اسلامی به خطر افتاده و ستون دیگر که کارایی نظام است با آمدن دولت
اقتدارطلب نهم کاملا متزلزل شده و مردم و مسئولین ارشد نظام به این عدم کارایی
اذعان داشته اند.
حال کانون قدرت در
جمهوری اسلامی برای برون رفت از این بحران بسیار جدی، می تواند به انتخابات پیش رو
تکیه کند تا شاید با عملکرد مناسب و اتخاذ تصمیمات هوشمندانه هم به بحران مشروعیت
خود و قهر مردم از صندوق های رای خاتمه دهد و هم کارایی خود را بازسازی کند در
نتیجه با توجه به این که احزاب در ایران برش اشخاص را ندارند چینش های سیاسی در ایران
چندین حالت را به وجود می آورد که به طور خلاصه در زیر به آن پرداخته می شود.
1. حالت اول: آمدن
روحانی
انتخابات
دهم ریاست جمهوری به پیچده ترین انتخابات 30 سال گذشته تبدیل می شود به این دلیل
که:
مهره های
اصلی نظام، آنهایی که در راس قدرت قرار دارند و جز موسسین نظام هستند تغییر ماهیت
داده اند و دیگر آن اتحاد دهۀ اول نظام را ندارند و از یکدیگر منفک شده اند. از
سوی دیگر جامعۀ توده ای یعنی مردم به لطف رسانه در حال آگاهی پیدا کردن از اجحاف
هایی است که در حق حیات اجتماعیشان می شود هستند و با دنیای مدرن و توسعه یافته در
حال آشنایی هستند. حال در این میان چندین طیف که در راس آنها اشخاص قرار دارند به
وجود می آید:
الف)
ولایتمداران به رهبری آقای خامنه ای که جریان اصلی راست اصولگرایی هستند و راس هرم
قدرت را دراختیار دارند.
ب)
کارگزاران و تکنوکرات های اقتصادی به رهبری آقای هاشمی رفسنجانی که در جریانی بینا
بین قرار می گیرند و جز اصلی کانون قدرت هستند و قدرت در سایه را در اختیار دارند.
ج) اصلاح
طلبان و روشنفکران به رهبری آقای خاتمی که جریان اصلی چپ اصلاحات هستند و تلاش
دارند بعد از دور افتادن از هرم قدرت به جایگاه هشت سالۀ خود برگردند.
د) سکولار
ها و نیرو های مخالف و برانداز که می خواهند نقش اپوزسیون داخل کشور را بازی کنند
اما از فقدان رهبری واحد رنج می برند اما به عدۀ نیرو های خود امید دارند.
اکنون با
توجه به این دسته بندی به جزیات آنها پرداخته می شود.
در دستۀ
نخست یعنی طیف آقای خامنه ای بعد از روی کار آمدن محمود احمدی نژاد برای نزدیکتر
شدن به راس هرم قدرت که همراه با خود زنی های فراوان و قلع و قمع کردن راست سنتی
بود و سکوت آقای خامنه ای در برابر این نوع برخوردها، شکاف عمیقی ایجاد شد به طوری
که راست سنتی به طور کامل خود را از بازی های هرم قدرت بیرون کشید و خود را مجبور
به قهر سیاسی دید.خانه نشینی آقای ناطق نوری عینی ترین مثال این قهر است.اما با
نزدیک شدن انتخابات دهم راست سنتی می خواهد خود را از قهر سیاسی خارج کند و به
جایگاه اولیۀ خود برگردد. ذکر این نکته لازم است که وفاداری راست سنتی به جایگاه
قدرت مرکزی به شخص نیست بلکه وفاداری آنها به انقلاب و امام خمینی است که در کنار
آن جایگاه مانده اند.(البته به ظن خود). در نتیجه دستۀ اول دچار نوعی بیماری مزمن
است که از وجود آن باید دچار رنج باشد اما کام شیرین قدرت مطلقه این دسته را دچار
بی حسی کرده و عاجز از درک هرگونه درد شده است. نه صدای دوستان و نه فریاد مردم به
گوش می رسد.
با روی کار
آمدن دولت اقتدارگرای نهم و سکوت بیش اندازۀ آقای خامنه ای در مقابل این
اقتدارگرایی ها دستۀ دوم یعنی طیف آقای هشمی و دستۀ سوم یعنی طیف آقای خاتمی را به
نگرانی انداخته و ترس از انحصار قدرت بی پاسخ را در دستان دستۀ اول آنها را متوجه
این خطر بالقوه کرده است در نتیجه مخصوصا طیف آقای هاشمی را به تکاپو انداخته که
از به وجود آمدن این خطر بالقوه جلوگیری کنند.طیف آقای خاتمی که از انتخابات مجلس
هفتم این زنگ خطر را به کار انداخته بودند اما در متقاعد کردن دیگر مهره ها ناتوان
بودند زیرا در آن سال ها اصلاح طلبان دشمن مشترک مهره های هرم قدرت بودند. اما از
به وجود آمدن این خطر تنها دستۀ چهارم که نقش اپوزسیون را می خواهند بازی کنند می
توانند خوشحال باشند تا از این فرصت بتوانند مقبولیت مردمی پیدا کنند اما چون از
نبود رهبری واحد رنج می برند خود را در خطر نابودی کامل احساس می کنند به همین
خاطر ناخودآگاه با دستۀ دوم و سوم برای جلوگیری از این خطر یعنی انحصار قدرت در
دستان دستۀ نخست جلوگیری کنند.
همان طور که
ذکر شد جامعۀ ایران، توده ای است در نتیجه تمامی انتخاب ها در راس هرم قدرت شکل می
گیرد.اکنون با این فرض که آقای خامنه ای از بیماری طیف خود آگاه شده و نارضایتی و
دلخوری دوستان سابق(طیف هاشمی رفسنجانی) را درک کرده باشند، در صدد رفع کدورت ها و
نارضایتی ها بر می آید و در مواجهه با اصلاح طلبان و طیف خاتمی به این دلیل که
اکثر مدیران لایق و روشنفکران جامعه در این طیف قرار دارند که توانایی نجات کشور
را از دو بحران مشروعیت و کارایی را دارند و شخص آقای خاتمی مقبولیت عام دارد و
اکنون توده را از دست مرکز قدرت خارج کرده و ایشان برای راس قدرت خطر بزرگی شده
است برای اینکه جلوی خطر خاتمی هم گرفته شود؛ عامل اصلی این نارضایتی ها و بحران
ها را یعنی محمود احمدی نژاد را کنار می گذارد و برای اینکه راس قدرت را از دست
ندهد و با کم کردن کمی از قدرت خود به گزینه ای مانند آقای روحانی می رسد
که تقریبا همه با این گزینه به اجماع می رسند.
2. حالت دوم: آمدن
ضرغامی یا لاریجانی
این حالت با
این فرض به وجود می آید که آقای خامنه ای درصدد ترمیم طیف خود و بازوهای اجرایی
خود بپردازد به این معنی که دل راست سنتی و تا حدودی آقای هاشمی رفسنجانی که از
مهره های اصلی قدرت در نظام است و یار قدیمی سال های دور ایشان است را به دست
بیاورد و از سوی دیگر به دلیل اینکه ایشان در صدد ترمیم طیف خود است به کلی طیف
آقای خاتمی را به کنار بگذارد. با توجه به این فرض محمود احمدی نژاد محکوم به حذف
است تا ترمیم صورت بگیرد چرا که احمدی نژاد عامل بیماری دستۀ اول شناخته می شود،
در نتیجه آقای خامنه ای به مهره های وفادار با چهره های محبوب تر در نزد یاران خود
و نزد آقای هاشمی گرایش پیدا می کنند که در میان چهره های راست اصولگرا آقایان
ضرغامی و لاریجانی مقبولیت بیشتری دارند که مشخص کردن دقیق یکی از آنها را فضا
خرداد 88 مشخص می کند.
3. حالت سوم: جنگ خاتمی
و احمدی نژاد
حالت سوم با
این پیش فرض بوجود می آید که آقای خامنه ای با یاران سنتی خود کنار بیاید اما
نتواند آقای هاشمی را به دلیل این که به عقبۀ خود یعنی کارگزاران به نوعی وابسته است
با آوردن ضرغامی یا لاریجانی راضی کند. همان طور که ذکر شد یاران آقای خامنه ای
اصلاح طلبان را کنار زده و به نوعی آنها را با دستۀ چهارم یعنی اپوزسیون در یک
اردوگاه قرار داده اند، با این پیش فرض یاران هاشمی و اصلاح طلبان و دستۀ چهارم در
یک طرف قرار می گیرند و آقای خامنه ای و یارانش در طرف دیگر در نتیجه اتحاد
نانوشتۀ آن سه دسته آنها را به سمتی سوق می دهد که کاندیدایی را حمایت کنند که هم
از فیلتر شورای نگهبان بگذرد و هم مقبولیت مردمی تا اینکه جلوی خطر قدرت انحصاری
را بگیرند و در بازی قدرت همواره نقش ایفا کنند در حال حاضر تنها گزینه ای که می
تواند این ویژگی ها را به نظر ایشان داشته باشد آقای خاتمی است که هر سه دسته
اجماع بدون شرطی روی شخص آقای خاتمی دارند. اما آمدن آقای خاتمی، راس قدرت را برای
اینکه مرکزیت خود را داشته باشد مجبور می کند که نارضایتی یاران سنتی خود را
نادیده بگیرد و به بالفعل ترین و گوش به فرمان ترین مهرۀ خود که یارای مقابله با
مقبولیت مردمی آقای خاتمی را دارد، تکیه بزند و آن محمود احمدی نژاد است. که در
این حالت معرفی خاتمی به نوعی شمشیر را از رو بستن برای کانون قدرت است و محمود
احمدی نژاد جان نثار راس قدرت است که تقابل این دو نیروی بالقوه با توجه به اشخاصی
که در این صحنه بازی می کنند میدان نبرد برای آزادی خواهی و استبداد مطلقه است که
اگر قواعد نبرد جوانمردانه رعایت شود قطعا پیروزی از آن آزادی خواهان است چرا که
همیشه استبداد منفور بوده و استقبال مردمی را ندارد در حالی که در جبهۀ آزادی
خواهان مردم هم همراهی می کنند.
4. حالت چهارم: تحریم
انتخابات دهم و بوجود آوردن قدرت مطلقۀ استبدادی و گامی به سوی انقلاب
در این حالت
که بدبینانه ترین و بدترین حالت که ممکن است به وجود آید این است که کام شیرین
قدرت مطلقه آن چنان آقای خامنه ای را شی ء گشتۀ خود ساخته باشد که کلا اشخاص را به
دو دسته تقسیم کند. بدین معنی که هر که با ما نیست دشمن ماست. به این ترتیب ایشان
در صدد رفع کدورت ها و حل بحران های دوگانه بر نیایند در نتیجه برای ایشان بهترین
گزینه ها غلامان خانزاد و چاکران جان نثار است که اگر تا چند ماه آینده محمود
احمدی نژاد با توجه به مشکلات اجرایی که به وجود آورده است جان نثاری خود را ثابت
نکند قطعا یکی از غلامان خانزاد جای وی را خواهد گرفت. در طرف دیگر اگر آقای خاتمی
حاضر به آمدن نشود و طیف آقای هاشمی با اصلاح طلبان به جمع بندی در ارتباط با شخصی
که خصوصیات آقای خاتمی را داشته باشد نرسند یا اجماع در شخصی داشته باشند که قادر
به عبور از بازوهای اجرایی آقای خامنه ای نباشد قطعا به سمت قهر سیاسی و تحریم
انتخابات سوق داده می شوند که این حالت بغرنج که کمک به ایجاد استبداد مطلقه می
کند به سود دستۀ چهارم و مخالفین نظام است که تفکرات انقلابی و براندازانه دارند
چرا که همان طور که تاریخ نشان داده است ایجاد استبدادهای مطلقه باعث سرریز مردم
به خیابان ها و بروز انقلاب ها شده است.
در پایان
اگر تمامی مهره ها و اشخاص تاثیر گذار در هرم قدرت طبق قاعدۀ بازی نقش خود را ایفا
کنند این طور به نظر می آید که مناسب ترین شخص برای نجات نظام و کشور که می تواند
تمامی اشخاص درگیر در بازی را راضی نگه دارد آقای روحانی است اما به اعتقاد
نگارنده که معتقد به اصلاحات در یک پروسۀ زمانی است گزینۀ آقای خاتمی تنها گزینه
است که روند اصلاحات را تسریع می بخشد.
محمد
علی تارخ
روزنامه کیهان با درج مطلبی در ستون «یادداشت روز» خود، به نقش نیروهای بسیج در انتخابات سوم تیرماه 84 اعتراف کرد. این مطلب که تحت عنوان «آسيبهاي روابط راس – بدنه در جريان اصولگرايي» در کیهان 29 مردادماه به چاپ رسیده است، عنوان می کند: « مجموعه اي از «راي سازان» و فعالان سياسي وجود دارند كه نقش اصلي در شكل گيري پديده مبارك سوم تير داشته اند. اين مجموعه هنوز هم به همان نيرومندي سابق و بلكه با نشاط تر از قبل در صحنه حضور دارد و در هر آوردگاهي در آينده نقشي كليدي بر عهده خواهد داشت. بي آنكه قصدي براي محدود ساختن اين مجموعه در طيفي خاص در ميان باشد، صرفا به عنوان يك آدرس، مي شود اينگونه فرض كرد كه تشكل هايي چون بسيج دانشجويي، بسيج طلاب، بسيج اساتيد و حوزه هاي شهري و روستايي مقاومت بسيج جزو اصلي ترين اركان مجموعه راي ساز در سوم تير 84 بودند.»
اعتراف کیهان به نقش نیروهای بسیج در رای سازی انتخابات 3 تیر در حالی صورت می گیرد که پیشتر از این بسیاری از شخصیت ها و رسانه های منتقد و حتی تعدادی از رسانه های درون حاکمیت نیز به این مطلب اشاره کرده بودند. معروف ترین اعتراضات به دخالت نیروهای بسیج در انتخابات به نامه ای برمی گردد که «مهدی کروبی» پس از پایان دور اول انتخابات ریاست جمهوری در 27 خرداد 84 به آیت الله خامنه ای، رهبر جمهوری اسلامی نوشت و در آن صراحتا بسیج را به تقلبِ گسترده در انتخابات متهم کرد.
کیهان حتی اشاره کرده است که امکان دارد باز هم بسیج در روند انتخابات دخالت داشته باشد. یادداشت نویس کیهان چنین ادامه می دهد: « همه آنها كه در آن روزها ولو از دور دستي بر آتش داشتند مي دانند كه جوانان مومن و بسيجي بي آنكه هيچ اراده تشكيلاتي آنها را حمايت كند و صرفا با تكيه بر انگيزه هاي اعتقادي و سيراب از نيرويي كه بازگشت به آرمان هاي اصيل انقلاب در آنها بوجود آورده بود، به پا خاستند و چون خويش را مامور به اداي تكليفي مي دانستند خستگي ناپذير و مشتاق تا روستاهاي دورافتاده هم رفتند مگر پيام تحولي كه در راه بود را به گوش همه مشتاقان برسانند. آيا آن اتفاق مجددا تكرار شدني است؟ حتما بلي، به شرط آنكه صداهاي ناجور از دل اردوگاه سوم تيردر آن اراده ها تزلزلي به وجود نياورد و جوانان مومن بتوانند همچنان مطمئن باشند كه پايمردي منتخبانشان بر آرمان هاي انقلاب اسلامي بدون ذره اي تغيير به قوت پيشين باقي مانده است.» کیهان در حالی عنوان می کند که هیچ اراده ای پشت جریان رای سازی نبوده است که بسیج کاملا به سپاه پاسداران وابسته است و فرماندهان آن توسط سپاه پاسداران انقلاب اسلامی مشخص می شوند و زیر نظر این نهاد نیز فعالیت می کنند.
این اولین بار است که یک رسانه ی حکومتی به دخالت نیروهای نظامی در انتخابات اذعان می کند و با بی شرمی هر چه تمام تر از تکرار این دخالت ها نیز صحبت به میان می آورد.
روزنامه ی کیهان نماینده ی طیفی توتالیتر درون حاکمیت جمهوری اسلامی است که با وجود در اختیار داشتن ابزاری نظیر شورای نگهبان، همچنان دخالت نیروهای بسیج را طلب می کند تا پیروزی شان در انتخابات ریاست جمهوری دهم قطعی شود.
تاریخ یک علم پویا است و به دلیل علم بودنش تکرارپذیر است. چه بسیار کسانی آمدند و خدمات بزرگی برای حفظ حکومت های خود کردند اما نمی دانستند که تاریخ مصرفشان تنها برای مدت کوتاهی است. آموختن از تاریخ علم به آینده است.
هنگامی که دکتر مصدق دولت ملی را با پشتیبانی ملت، با قدرت در برابر یگانه سرور آن روز خلیج فارس به پیش می برد،با اینکه دکتر مصدق قول حفظ سلطنت را به شاه داده بود، شاه و دربار در برابر این قدرت عظیم مردمی احساس خطر کردند و برای حفظ تاج و تخت پادشاهی به کودتای 28 مرداد32 با کمک انگلستان و آمریکا تن دادند. بعد از شکل گیری دولت کودتا، سپهبد زاهدی که تنها وظیفۀ برگرداندن تاج و تخت سلطنت را به شاه داشت دست به سرکوب شدیدی در کشور زد. اما با سپری شدن اوضاع وحشت و تشنج و برقراری ثبات نسبی بر اثر سرکوب، تاریخ مصرف زاهدی برای شاه می رسد. اعلیحضرت با درک کامل خدمات زاهدی در برگرداندن تاج و تخت به وی، زاهدی را به راحتی کنار گذاشت و بعد از آن شاهد ظهور دموکراسی صوری برای راضی نگهداشتن اربابان غربی هستیم. دولت های غلام خانزاد و چاکر جان نثار یکی پس از دیگری روی کار آمدند تا روزی که شاه تمامی احزاب را منحل کرد و حزب رستاخیز را تشکیل داد که این اقدام اعلیحضرت به روند انقلاب اسلامی مردم ایران سرعت بخشید.
هنگامی که اصلاح طلبان به رهبری آقای خاتمی با پشتیبانی عظیم مردمی در مسند قدرت قرار گرفتند با اینکه هیچگاه فکر مقابله با انقلاب را نداشتند و تمام نیروهای خود را در جهت اصلاح و حفظ انقلاب به کار می بردند (مانند هر نظام دیگری که پس از مدتی نیاز به اصلاحات را در سطح بالا دارد.) عده ای که منافع خود را درگیر حفظ وضع موجود می دانستند به مبارزۀ تمام عیاری در مقابل جریان اصلاحی کشور پرداختند تا این جریان را از کار بیاندازند. اما پس از هشت سال ترس و دلهره برای جناح مقابل که بارها با تهمت های فراوان از قبیل عمال غرب زدۀ آمریکایی سعی در خراب کردن اصلاح طلبان داشتند در طی یک فرایند انتخابات کاملا مهندسی شده توسط قدرت برتر در سایۀ کشور برای ریاست جمهوری نهم فردی بر کرسی ریاست جمهوری با تمام مؤلفه های اقتدارگرایی و بنیاد گرایی نشست که تنها وظیفۀ برگرداندن کشور را به دوران قبل از اصلاحات و حتی سازندگی داشت و در این راه با کمک رسانه های کاملا در اختیار و قوای کاملا هماهنگ به سرکوب کامل جریان اصلاحی کشور پرداختند. اما اقتدارگرایی فرد تا جایی کافی و خوب است که منافع گروه پشتیبان را تأمین کند و اگر در جایی جلوی اقتدار گرایی لجام گیسخته گرفته نشود دامن خود حامیان اصلی را هم می گیرد و تبدیل به یک دیکتاتوری بی رقیب می شود مانند ناپلئون که تاج پادشاهی را پس از یک جمهوری خودش بر سر گذاشت. این خطر از حدود یک سال پیش از سوی جناح حاکم احساس شد. در نتیجۀ آن شاهد دو دستگی در جناح اقتدارطلب بودیم، کلیه رهبران و چهره های راست به مقابله با رییس جمهور جناح حاکم پرداختند که نتیجۀ این برخورد ها و به تعبیری خودزنی ها هزینه کردن از مقام رهبری توسط رییس جمهور جناح حاکم برای حفظ بقا بود. در آخرین برخورد دو شقۀ جناح حاکم، رییس جمهور مجبور به گرفتن حکم حکومتی از رهبری به خاطر معرفی نکردن وزیر اقتصاد به مجلس بود که با واکنش های تند سران جناح حاکم روبرو شد. می توان از این واقعه به کلید خوردن حذف رییس دولت اقتدارطلب نهم از صحنۀ قدرت نام برد. هزینه کردن از مقام رهبری در مورد مسئلۀ ساده ای که بر اثر سؤ مدیریت و بی کفایتی و اقتدار طلبی وی در معرفی نکردن وزیر به مجلس پیش آمد گناه نابخشودنی برای محافظه کاران جریان راست کشور بود که آنها را در صدد حذف کامل و عملی رییس دولت نهم از جریان قدرت در کشور قرار داد.
با توجه به این سناریو آیا زین پس باید شاهد روی کار آمدن غلامان خانزاد و چاکران جان نثار باشیم؟ آیا از این به بعد فقط گردش قدرت بین اشخاص جناح راستِ حاکم، خواهد بود؟ اصلاح طلبان به کجا کشانده خواهند شد؟ آیا بقا و حیات اصلاح طلبان در صحنۀ سیاسی-اجتماعی کشور شرطی می شود؟ آیا روح انقلابی در جامعه دوباره دمیده می شود؟؟؟ شاید تاریخ پاسخ های مناسب را داده باشد....
(م.ع.تارخ)
به نام خدا
چند روزی تا 24 اسفند 86 باقی نمانده. روزی که باید نماینده ای را انتخاب کنیم تا مجلسی سازد که تجلی ارادۀ ملی است. می گویند سالی که نکوست از بهارش پیداست و ما بهار 86 را با نام اتحاد ملی و انسجام اسلامی آغاز کردیم تا سالی نکو داشته باشیم اما چه شد که پایان 86 نکو نیست و رنگی از اتحاد و انسجام در آن دیده نمی شود؟
انتظار 24 اسفند از ابتدای 86 برای همگان زیبا بود زیرا بالاخره بعد از 4 سال به ندانم کاری ها و عوام فریبی های مجلس هفتم و پیروی کورکورانه اش را از دولت نهم پایان می بخشید. مجلس هفتمی که دو بودجۀ تورمی و غیر علمی دولت اقتدارگرای نهم را به تصویب رساند و آن قدر ضعیف و نا توان بود که در آخرین لحظات پایان عمر خود نتوانست مقابل قدرت لجام گسیختۀ دولت اقتدارگرا را بگیرد و برای امضای قانونی که رئیس دولت نهم از آن سر باز زده، در نامه ای بی ریط از مقام رهبری اجازه می گیرد در حالی که دولت همواره باید پاسخگوی مجلس باشد اما این مجلس ضعیف و ناکارآمد که بارها با همراهی های جاهلانۀ خود حقوق حقۀ مردم را ضایع کرده، پاسخگوی دولت است.
مجلس هفتم به پایان خود رسید در حالی که اجاره نشینان کرسی های بهارستان آنجا را با مسجد و نمازخانه بارها اشتباه گرفتند و در صحن مجلس بارها شاهد ریاکاری های نمایندگان بودیم، نمایندگانی که شأن نمایندگیشان را حفظ نمی کردند، نماز جماعت هایی را در صحن مجلس هنگام سخنرانی ها برپا می کردند که نوعی بی حرمتی به ساحت مقدس نماز بود، نمایندگانی که عادت به نشستن بر روی صندلی نداشتند و بارها با در آوردن کفش های خود جلسات گپ و گفتگوی چند نفرۀ خود را بر روی زمین صحن بر پا می کردند.
افسوس 24 اسفندی که می آید نه آن 24 اسفند زیباست که مردم انتظار آن را می کشیدند.مردمی که همواره دارای فهم و بینش سیاسی دقیقی هستند و این را در دوم خرداد 76 ثابت کردند.اما دولت نهم و طرفداران سینه چاک آن همواره منکر این فهم و بینش هستند و معتقدند که این ملت عزیز و شریف محتاج به قیم است، قیمی که به اسم مردم می نویسد اما به نام اقتدارگرایی می خواند.
در حالی به 24 اسفند نزدیک می شویم که علی رغم تأکید مقام رهبری بر پرهیز از بداخلاقی های انتخاباتی بارها شاهد این بداخلاقی ها بوده ایم که دیگر نمی توان به آن بداخلاقی گفت بلکه جنایتی تاریخی است در حق این ملت ستم دیده که شهیدانی در راه اسلام و آزادی داده تا انتخاباتی آزاد بر پایۀ مردم سالاری داشته باشد.
شورای نگهبان با لبیک گفتن به دولت اقتدارگرا در حالی به بداخلاقی انتخاباتی دست زد که به هیچ یک از ارزش ها و آرمان های انقلاب توجهی نکرد، سخنان امام خمینی(ره) و مقام رهبری را به گوشه ای گذارد و اقدام به رد صلاحیت های گستردۀ نیروهای فرهیخته و نخبه و انقلابی کشور به جرم اصلاح طلب بودن زد.عزیزانی که هریک در ساختن این انقلاب و این جمهوری اسلامی سهم عمده ای داشتند. شورای نگهبان تا جایی به بیعت خود پای بند ماند که حتی رحمی به منتقدان هم مسلک خود نکرد و آن ها را هم از گردونۀ انتخابات خارج کرد. شورای نگهبان این بار مردم را به مرگ گرفت تا به تب راضی شوند.با رد صلاحیت فله ای و تأیید قطره چکانی نامزدها در چند روز باقی مانده به 24 اسفند تأیید صلاحیت فله ای انجام داد که تقریبا تمام فله ای های صلاحیت شده از طرفداران جریان اصولگرایی هستند تا شورای نگهبان به نوعی خوش خدمتی خود را به رییس دولت اقتدارگرا نشان دهد.
در این دوره طرفداران جریان اقتدارگرا بد اخلاقی انتخاباتی را به حد اعلای خود رساندند تا جایی که به مراجع گرانقدر منتقد عملکرد دولت و روند تأیید صلاحیت ها واکنش های تندی نشان دادند، فاطمه رجبی همسر الهام وزیر الوزرا و سلطان سمت های دولتی ماشین فحش خود را با توجه به منع شرعی ایشان توسط مقام رهبری با قدرت به کار انداخته، توهین به بیت امام و قدردانی و دلداری حسین شریعتمداری از مدیر سایت نوسازی و اعتراض اشخاص اصولگرای اقتدارگرا به بستن سایت نوسازی، دخالت فرماندهان نظامی اقتدارگرا در امر انتخابات و امور سیاسی و جهت دهی به اذهان علی رغم مخالفت شدید امام خمینی(ره) و منع دخالت نظامیان در امور سیاسی، و در آخر تمام این بد اخلاقی های انتخاباتی باعث از دست دادن عزیزی شد که تا آخرین لحظات زندگی با سعادتش وفاداری خود را به اندیشه ها و شخص امام(ره) نشان داد. آیت الله توسلی همراه همیشگی آقای خاتمی در حال دفاع از ارزش ها و بیت امام دعوت حق را لبیک گفتند.
انتخابات 24 اسفند در حالی می خواهد برگزار شود که با نگاهی به تاریخ گذشتۀمان ما را به یاد انتخابات رضاخانی و مجالس فرمایشی و هزار فامیلی می اندازد.انتخاباتی که نه آزاد است و نه رقابتی و کرسی های آن برای گروه 6+5 خالی گذاشته شده تا با میثاق نامه ای که از افراد این گروه گرفته شده دیگر در مجلس هشتم حتی شاهد یک استیضاح از وزیران رییس اقتدارگرای 6+5 نباشیم.
مجلس هشتم در حالی می خواهد متولد شود که از همان روزهای اولیۀ سال 86 احمد جنتی، محمود احمدی نژاد، غلامحسین الهام، فاطمه رجبی، غلامعلی حداد عادل، محمد رضا باهنر و حسین شریعتمداری جشن پیروزی خود را گرفته بودند. جشنی که سردار جعفری فرماندۀ جدید سپاه به تازگی به آن پیوسته. وی با سخنرانی خود برای دانشجویان بسیجی و اذعان اینکه ما دو قوه از سه قوه را در اختیار داریم و ان شاالله قوۀ قضاییه هم با ما همراه شود، هم توانست به این کلوپ بپیوندد و هم نوعی بی حرمتی به مقام رهبری کند چرا که منظور ایشان و همفکرانشان این است که اصلاح طلبان نیروهایی ضد انقلاب هستند و ما توانستیم دو قوه را از این جریان بگیریم و قوۀ سوم که قوۀ قضاییه است و رییس این قوه منصوب مقام رهبری است انشاالله به جریان اصولگرایی بپیوندد به این معنی که این قوه همچنان در دست اصلاح طلبان ضد انقلاب است چرا که اصولگرایان خود را نیروهای اصلی انقلاب، پیروی خط امام و رهبری و حافظ جمهوری اسلامی، دلسوز مردم و هزار جملۀ دهن پر کن دیگر می دانند.
امیدواریم روزی شاهد برپایی انتخاباتی باشیم که خون شهیدان انقلاب و دفاع مقدس را پایمال نکند، انتخاباتی که باعث حضور مردم عزیزمان پای صندوق های رأی شود، حضوری که در دوم خرداد 76 به واقعیت پیوست.
محمد علی تارخ
عضو شورای منطقه شاخه دانشجویان فارس
گروه سیاسی
جمعي از جوانان و دانشجويان اصلاحطلب در نامهاي خطاب به حجتالاسلام (سيد محمد خاتمي) با اشاره به تكرار رفتار مراجع بررسي صلاحيت نامزدهاي انتخابات مجلس شوراي اسلامي در ردصلاحيت گسترده و سليقهاي كانديداها، خواستار چارهانديشي بزرگان جنبش اصلاحطلبي مردم ايران در اين باره شدند.
متن نامه جوانان و دانشجويان اصلاحطلب به اين شرح است:
جناب حجت الاسلام و المسلمين سيد محمد خاتمي
با سلام
همانطور كه مستحضريد هيأتهاي اجرايي و نظارت برانتخابات هشتمين دوره مجلس شوراي اسلامي با رد صلاحيت گسترده و سليقهاي نامزدهاي اصلاحطلب، امكان حضور موثر و رقابت در انتخابات را از يكي از دو جناح حاكميت جمهوري اسلامي ايران سلب كردهاند. تلاش براي اخراج شخصيتهاي تاثيرگذار در پيروزي انقلاب اسلامي، ايثارگران هشت سال دفاع مقدس و نزديكان حضرت امام(ره) از حاكميت، موضوع جديدي نيست كه اين روند انحرافي از نخستين ماههاي پس از رحلت بنيانگذار نظام جمهوري اسلامي آغاز شده و تاكنون به فراخور مقتضيات زمان و مكان ادامه يافته است.
با اين حال تا قبل از انتخابات مجلس هفتم (زمستان 82) طرفداران حاكميت يكپارچه، هيچگاه جسارت تسويه كامل نظام از (غير خودي)ها را نيافتند و دست كم براي حفظ ظاهر، حضور اصلاحطلبان در برخي نهادهاي حاكميتي تحمل ميشد.
هرچند كه در آن زمان نيز نهادهاي انتصابي نظام اجازه پيشبرد اهداف اصلاحطلبانه و پيگيري مطالبات مردمي را سلب ميكردند. از اين رو ميتوان فرآيند بررسي صلاحيتها در مجلس هفتم را نقطه عطف تسويه حساب درون حاكميتي و اخراج فلهاي اصلاحطلبان از نظام ارزيابي كرد.
جناب آقاي خاتمي
تكرار رويدادهاي مجلس هفتم در روند اخير بررسي صلاحيتها از اين واقعيت تاسفبرانگيز پرده بر ميدارد كه حضور حداكثري اقتدارگرايان در همه نهادهاي انتخابي و انتصابي كشور نيز آتش انتقامجويي از اصلاحطلبان را كه با روي كار آمدن دولت جنابعالي روياي تشكيل خلافت اسلامي را هشت سال به تاخير انداختند، خاموش نكرده است.
طرفداران حاكميت يكپارچه پس از انتخابات نسبتاً آزاد و البته قابل دفاع مجلس ششم كه به پيروزي قاطع اصلاحطلبان انجاميد، آب توبه بر روي خود ريخته و در پيماني استوار كمر همت بستند تا بار ديگر تاريخ تكرار نشود. به نظر ميرسد آنان در اين مسير راهبرد ‹‹واكسيناسيون اصلاحطلبان›› را با مهارت كامل به مرحله اجرا در ميآورند.
همانطور كه ميدانيد واكسن عامل ضعيف شده بيماري است كه با تزريق به بدن مريض، آستانه تحمل وي را بالا ميبرد و او را در برابر ورود ويروس يا باكتري اصلي مقاوم ميسازد؛ اقتدارگرايان نخستين گام از دور جديد فعاليتهايشان پس از شوك دوم خرداد را با رد صلاحيت محدود اصلاحطلبان در سومين دوره انتخابات شوراهاي اسلامي شهر آغاز كردند. اين در حالي بود كه انتخابات دوره دوم شوراها كه زير نظر مجلس اصلاحات برگزار شد، آزادترين انتخابات در سالهاي اخير ايران بوده است.
سپس در انتخابات مجلس هفتم محدوده رد صلاحيت، به نمايندگان اصلاحطلب مجلس نيز گسترش يافت و با تقسيمبندي مخالفان اقتدارگرايي به دو دسته اصلاحطلب خوب و بد، عملاً بخش بزرگي از نمايندگان جنبش اصلاحي مردم ايران را خانهنشين كردند.
آنان اكنون آستانه تحمل اصلاحطلبان را چنان بالا بردهاند، كه بدون هيچ دغدغهاي صلاحيت معاونان وزير و وزراي دولت اصلاحات را براي حضور در مجلس زير سوال ميبرند و حاشيه امنيت را از آنان نيز ميستانند. كسي چه ميداند؛ شايد در انتخابات بعدي، دغدغه اصلاحطلبان نامعلوم بودن تاييد صلاحيت روساي جمهوري پيشين ايران باشد، چرا كه در انتخابات مجلس هشتم باز هم آستانه تحملشان بالاتر رفته است.
جناب آقاي خاتمي
به نظر ميرسد راهبرد واكسيناسيون اصلاحطلبان در برابر رد صلاحيتها بدون همراهي و مشاركت خود اصلاحطلبان نميتوانست چنين دستآورد بزرگي را براي اقتدارگرايان به ارمغان بياورد؛ به ديگر سخن انفعال اصلاحطلبان و تن دادن آنان به هر چه كه پيش ميآيد يكي از دلايل پيشروي گام به گام حاميان حاكميت يكپارچه به شمار ميرود.
جانمايه تفكر اقتدارگرايي را ميتوان در سخنان يكي از فقهاي سابق شوراي نگهبان يافت؛ آنجا كه بر روي منبر از اشتباه در تاييد صلاحيتهاي مربوط به انتخابات هفتمين دوره رياست جمهوري و مجلس ششم سخن گفت و اينكه اگر رد صلاحيت كرده بودند چهل روز اعتراض ميشنيدند و چهار سال راحت بودند.
جناب آقاي خاتمي
آش رد صلاحيتها آنقدر تند شده است كه از شخصيت معتدلي چون شما كه در طول هشت سال بحرانآفريني اقتدارگرايان براي دولتتان حاضر نشديد آرامش كشور را با حركتهاي راديكال برهم بزنيد، تعابير تندي درباره بررسي صلاحيتها ميشنويم. شما موج رد صلاحيتها را فاجعه خوانديد. از جنابعالي نقل كردهاند كه درباره رفتار اخير مراجع بررسي صلاحيت گفتهايد: حاكميت خود انتخابات را تحريم كرده است. اما سيد محبوب ما، شما هم به خوبي مستحضريد كه با حلوا حلوا دهان شيرين نميشود و صرفاً با سخنرانيهاي آتشين نميتوان نظر رد صلاحيت كنندگان را تغيير داد. اتفاقاً آنان خود را براي اعتراضات چهل روزه ما آماده كردهاند تا چهار سال آسوده بخوابند.
جناب آقاي خاتمي
ما جوانان و دانشجويان اصلاحطلب بر اين باوريم كه نبايد اجازه دهيم بار ديگر رد صلاحيتها پديدهاي عادي تلقي شود و پس از اندكي گرد فراموشي بر روي آن بنشيند؛ از اين رو خواستار چارهانديشي بزرگان جريان اصلاحطلبي در اين باره هستيم. تجربه رد صلاحيتهاي گذشته خاطر نشان ميكند كه از هم اكنون ميتوانيم پرونده مجلس هشتم را مختومه بدانيم مگر آنكه معجزهاي رخ دهد؛ اما همان تجربه به ما يادآوري ميكند كه نبايد اجازه دهيم رد صلاحيتهاي فلهاي هزينهاي اندك براي عاملان و آمران در بر داشته باشد. هنوز از ياد نبردهايم هنگامي كه يك روزنامه اصلاحطلب پس از انتخابات مجلس هفتم براي برگزيدگان آن به جاي واژه ‹‹نماينده›› اصطلاح ‹‹راه يافته مجلس هفتم›› را در خبرها به كار برد، چه واكنشهايي در اردوگاه اقتدارگرايي برانگيخته شد.
در پايان از جنابعالي ميخواهيم كه كميتهاي را مامور يافتن راهكارهاي عملي، تاثيرگذار و درازمدت مقابله با رد صلاحيتهاي فلهاي كنيد، البته بدون چشمداشت به تغيير رويه كلي بررسي صلاحيتها در انتخابات اخير.
بيشك اگر در فرصت باقيمانده يعني تا زماني كه موضوع انتخابات اخير در افكار عمومي هنوز برجسته است، راهكارهاي يادشده تدوين و پيگيري نشود، قصه پر غصه رد صلاحيتها در رايگيريهاي آينده مانند انتخابات رياست جمهوري دهم هم تكرار خواهد شد و بار ديگر اصلاحطلبان خود را در جاي نخست خواهند ديد كه تنها راه جلو پايشان همان اعتراض چهل روزه است.
30/11/1386
بسمه تعالي
بيانيه مشترك شاخه هاي دانشجويان جبهه
مشاركت ايران اسلامي و حزب اعتماد ملي استان فارس
به مناسبت روز دانشجو
جنبش
دانشجويي ديروز
16
آذرماه، يادروز آن سه آذر اهورايي است كه مشعل ناميراي آزاديخواهي و حقطلبي را
بر فراز بام بلند دانشگاههاي اين سرزمين كهن، تا دوردست آينده برافروختند؛ مشعلي
با سوختبار انديشه، جواني، شجاعت و آرمانخواهي در ميان نسلهايي كه طعم تلخ جنگ و
مرگ و اسارت و درد جانكاه استبداد و حقارت با جانشان اجين شده بود و شبهاي قيرقون
خود را در تحقق رؤيايي شيرين و دلكش به انتظار نشسته بودند: ايراني آباد، آزاد و
سرافراز.
آن سه قطره خوني كه در صبح سرد پاييزي 16 آذرماه
1332 زمين دانشگاه را رنگين كرد، به تعبير معلم شهيد شريعتي، هنوز ميجوشد و ميجوشاند.
اين خونها زماني ريخت كه دولتي كودتايي بر سر كار بود و سوداي برقراري آرامشي
قبرستاني و امنيتي پادگاني را در ايران پس از مصدق در سر ميپروراند. نشريات و
مطبوعات توقيف، احزاب و تشكلها منحل و منزوي و فضاي دانشگاههاي كشور يخزده و
يأسآلود بود و " در خرابآباد اين شهر بيتپش، آواي جغدي هم به گوش نميرسيد".
اما به
خون غلطيدن آن سه يار دبستاني، خوني تازه در رگهاي از تپش افتاده دانشگاه جاري و
حيات و سرزندگي جنبش دانشجويي را تا آيندههاي دور تضمين كرد؛ سرزندگي و نشاطي كه
افتخاراتي پرشمار و تصويرهايي پرشكوه را بر تارك تاريخ اين جنبش نشاند و نقش بيبديل
دانشجويان و دانشگاهيان در پيروزي مردميترين انقلاب قرن بيستم، يعني انقلاب
اسلامي ايران، و حضور پرشور و خالصانه همانان در تنگناها و پيشآمدهاي پس از
پيروزي، از جمله در جبهههاي جنگ، از نمادها و نمودهاي آن است.
آنچه تمام
حركتها و جوش و خروشهاي جنبش دانشجويي را چونان نخ تسبيح به هم پيوند ميدهد و
معياري براي فهم و تحليل آن در دست ناظران و محققان تاريخ ميگذارد، آرمانهايي
چون استقلال، عدالت، آزادي و معنويت است كه در هر مقطع و برههاي، به نسبتهاي
مختلف، انگيزه و موتور محركه كنشها و واكنشهاي دانشجويي بوده است. در هر زماني
كه يكي از اين آرمانها در معرض تهديد و تحديد و آماج تاخت و تاز قرار گرفتهاست،
جنبش دانشجويي با سامان دادن گفتمان و ادبياتي مرتبط و شعارها و هدفهاي مناسب، در
برابر هجوم به آن آرمان صفآرايي كرده است. اگر روزي با خيرهسري حاكمان يا
تجاوزگري دولتهاي بيگانه، استقلال يا تماميت ارضي كشور به خطر افتاده است، جنبش
دانشجويي شعار استقلال و دفاع از آب و خاك را در كانون گفتماني خود قرار داده است
و آنگاه نيز كه هجوم انديشهها و مكاتب مادي و الحادي پايههاي اعتقادي و معنوي
جامعه را به لرزه انداخته است، طيفي از اين جنبش به رهبري روشنفكران دينباوري چون
بازرگان و سحابي، دست به تشكيل انجمنهاي اسلامي زدهاند تا به دفاع عقلاني و
منطقي از زيست معنوي در جهان مدرن بپردازند.
جنبش
دانشجويي امروز
بر
اساس آنچه گفته شد، اگر امروز بسامد مطالبات و شعارهاي آزاديخواهانه در گفتمان
جنبش دانشجويي بيشتر است، نه به معناي فراموش شدن آرمانهاي ديگر، بلكه به سبب
حاكميت سياستهاي اقتدارگرايانه و آزاديستيزي است كه سالياني است بر جامعه و
دانشگاه سايه افكنده است.
جنبش
دانشجويي و در رأس آن، انجمنهاي اسلامي دانشجويان، به اميد بهبودي و اصلاح اين
سياستها، نقشي تاريخي در خلق حماسه دوم خرداد ايفا كردند و آقاي خاتمي را با
پشتوانه بيش از بيست ميليون رأي بر جايگاه رياست جمهوري نشاندند. اما به رغم تلاشهاي
دولت اصلاحات در ايجاد فضايي پرنشاط در دانشگاه و نهادينه سازي ساختارهاي توسعه
سياسي و فرهنگي در جامعه، فرصتسوزيهاي دوستان از يك سو و سنگاندازيها و مانعتراشيهاي
مخالفان و دشمنان اصلاحات از سوي ديگر، آن اميد نخستين را كمرنگ ساخت و در نهايت،
كار ملك و دولت به دست جرياني افتاد كه نهتنها از ابراز مخالفت خود با چندصدايي و
آزاديهاي سياسي و اجتماعي ابايي ندارد، بلكه به صراحت فرياد ميزند كه از واژه
دموكراسي دچار تهوع ميگردد.
فضاي
امروز دانشگاهها به حق، از تأسفبارترين وضعيتهاي تاريخ دانشگاهي ايران است. اگر در تاريخ معاصر،
و در خاطرات فعالان دانشجويي دوران گذشته ميخوانيم كه دانشجويان مبارز به رغم
دستگيري و زندان و محكوميت، باز به دانشگاه بازگشته و به تحصيل خود ادامه ميدادند،
امروز حتي حق تحصيل را كه از ابتداييترين حقوق مصرح در اعلاميههاي حقوق بشر و
قانون اساسي است، از دانشجويان فعال و منتقد دريغ ميدارند و با ترفندهايي چون درج
ستاره در كنار نام دانشجو و يا عدم ارائه كارنامه قبولي، از ورود او به مدارج
بالاتر تحصيلي جلوگيري ميكنند و گويا در اين اقدامات غيرقانوني چنان پشتگرم و
مورد حمايتاند كه حتي به احكام نهادهايي چون ديوان عالي كشور به نفع دانشجويان
نيز وقعي نمينهند.
بازنشستگي
اجباري و اخراج خوشنامترين و زبدهترين استادان دانشگاه را نيز بايد به افتخارات
دولت نهم افزود. دكتر محمد مجتهد شبستري، دكتر حسين بشيريه و دكتر محسن كديور،
تنها نمونههايي از اين دست تصفيههاست كه جامعه دانشگاهي را از برجستهترين
مغزهاي توليد دانش در كشور محروم ميكند. طبيعي است كه در نبود آنان، جاي براي
كساني باز شود كه بدون صلاحيتهاي علمي و با استفاده از رانتهاي ريز و درشت، در
هيئتهاي علمي دانشگاهها جا خوش كنند و سقوط آزاد دانشگاههاي كشور را در رتبهبنديهاي
علمي بينالمللي سرعت بيشتري بخشند.
تعليق
و تعطيل انجمنهاي اسلامي و تشكلهاي دانشجويي، توقيف پي در پي نشريات دانشجويي،
صدها مورد احضار و صدور احكام شداد و غلاظ از سوي كميتههاي انضباطي و دستگيري و
بازداشتهاي طولانيمدت دانشجوياني چون توكلي و قصابان و منصوري و نكونسبتي، حوادثي است كه در اين دو سال، از فرط تكرار،
ديگر عادي و روزمره شدهاند.
جالب
اينجاست كه تمام اين اتفاقات آزاديكش در شرايطي اتفاق ميافتد كه رياست محترم
دولت، در مجامع آكادميك كشورهاي ديگر، ايران را آزادترين كشور جهان ناميده، در
دفاع از كرامت انساني و حقوق بشر، گوي رقابت را از پدران مكتب ليبراليسم نيز ميربايد!
دامنه
مصائب و بلاهايي كه از منجنيق فلك بر سر دانشگاه باريدن گرفته است، تنها در حوزه
مربوط به سياست نيست. امروز رتبه علمي دانشگاههاي كشور، عموماً به پايينترين رديفهاي
جداول ردهبندي دانشگاههاي جهان رسيده است و دولت به جاي ارتقاي كيفي و علمي
دانشگاههاي تحت مديريتش، در سوداي اين است كه چه كند تا دانشگاه آزاد را نيز به
چنگ آورد يا چه تدبيري بينديشد تا با سهميهبندي و ... دختران كمتري وارد دانشگاه
شوند.
جنبش
دانشجويي استان فارس
تمام
آنچه درباره وضعيت دانشگاهها در سالهاي اخير گفته شد، كم و بيش درباره دانشگاههاي
موجود در استان فارس (اعم از دولتي و آزاد) نيز صادق است. احضارهاي متعدد فعالان
دانشجويي به كميتههاي انضباطي، توقيف نشريات دانشجويي و نظارت پيش از چاپ بر
آنها، عدم اعطاي مجوز به تشكلهاي دانشجويي منتقد، دخالتهاي ناروا و اهانتآميز
در نحوه پوشش و آرايش و روابط دانشجويان، روا داشتن تبعيض و بيعدالتي در اعطاي
امكانات و مجوز برگزاري مراسم به تشكلهاي دانشجويي، و مهمتر از همه، قصه پرغصهاي
كه بر سر قديميترين تشكل دانشجويي استان، يعني انجمن اسلامي دانشجويان دانشگاه
شيراز و علوم پزشكي رفته است، از بارزترين نمونههاي اين ادعاست. مديريت جديد
حاكم بر دانشگاه دولتي شيراز، ابتدا به بهانه لزوم اخذ مجوز فعاليت بر اساس آييننامه
جديد تشكلهاي دانشجويي، دفاتر و فعاليتهاي اين انجمن را به تعطيلي كشاند و در
ادامه، به شماري از مهرههاي مورد اعتماد خود در ميان دانشجويان كه در تشكلي گوش
به فرمان گرد آمده بودند چراغ سبز نشان داد كه نام پرافتخار اين انجمن را غصب كنند
و خود را "انجمن اسلامي دانشجويان دانشگاه شيراز" بخوانند.
البته
اينان نيز نمكدان نميشكنند و به جاي دفاع از حقوق دانشجويان و به جاي اعتراض بر
اين همه بلا و مصيبت كه بر دانشگاههاي كشور ميگذرد، همپيمان با برخي از نهادهاي
نظامي موجود در دانشگاه، به دنبال امور موهومي چون برجهاي دوقلو و سهقلو در
شيراز ميگردند و نام هياهوهاي بچهگانه خود را "عدالتخواهي" ميگذارند.
جالب
است كه در عدالتخواهي اينان، پرسشهايي از اين قبيل جا ندارد كه به رغم درآمد بيسابقه
دولت جديد از محل فروش نفت كه در دو سال اول، برابر با درآمد يك دوره رياست جمهوري
خاتمي و دو دوره رياست جمهوري هاشمي بوده است، چرا رشد اقتصادي كشور سير نزولي
داشته و گراني و بهاي مسكن و مشكلات معيشتي مردم سربه فلك كشيده است؟
در
عدالتخواهي اين دوستان، پرسش از قراردادهاي كلان اقتصادي دولت با برخي از نهادهاي
نظامي حامي رييس جمهور كه تيشه به ريشه بخش خصوصي كشور زده است جايگاهي ندارد. از
ميان اين دوستان عدالتطلب، كسي از دولت نميپرسد كه چه كساني در واردات اقلامي
چون شكر سود ميبرند كه اجازه ميدهد چندين برابر نياز دروني كشور شكر وارد شود تا
توليدكننده داخلي اين محصول به خاك سياه بنشيند؟ و نيز از ميان آنان كسي نيست كه
بپرسد بر اساس كدام صلاحيت علمي و تجربي جوانكي خام، به صرف حضور در ستادهاي
انتخاباتي جناب احمدينژاد و حمايت سينهچاكانه از او، بر مصدر مديريت يكي از
بزرگترين صنايع خودروسازي مينشيند و تازه بر وزير مربوطه فشار ميآورند كه تمام
شركتهاي خوروسازي را در هم ادغام كنند و به دست باكفايت اين فرد بسپارند؟
آري،
بهتر است براي اينكه گردي بر دامن دولت مهرورز ننشيند و شبههاي در عدالتگستري او
پيش نيايد، صحبتي از ريخت و پاشها و حيف و ميلهاي كلان دولتي به زبان نياوريم و
در همين حوالي شهر محل تحصيلمان، پروژهاي بيابيم و نام دهنپركن برج دو قلو بر
آن گذاريم و يك روز با بيانيه، روز ديگر با تجمع در دانشگاه و روز سوم با تظاهرات
در خيابانهاي شهر، كه البته مطمئنيم كه بر خلاف تجمعات و تحصنهاي دانشجويان
اصلاحطلب در امنيت و سلامت كامل برگزار خواهد شد، به نحوي عرق عدالتخواهيمان را
تسكين دهيم.
البته
اي كاش در اين ميان، دم خروس سرسپردگي اين دوستان به فرماندهان دولتيشان با
افزودن عنوان "پيگيري پرونده جاسوس هستهاي"(!) نمايان نميشد و باور
ميكرديم كه دست كم در همين محدوده تنگ و نازل، واقعاً دغدغهاي از عدالت نيز وجود
دارد.
در
پايان، شاخه های دانشجويان جبهه مشاركت ايران اسلامي منطقه فارس و حزب اعتماد ملی
استان فارس ضمن گراميداشت روز دانشجو و ياد و خاطره شهداي 16 آذرماه 1332، رئيس
دولت، وزارت علوم و تشكلهاي دانشجويي حامي دولت را به بازانديشي درباره رسالتها
و وظايفشان در قبال جامعه دانشگاهي فراميخواند و هشدار ميدهد كه ملك و دولت و
رياست، اگر ماندني بود به دست اينان نميرسيد و دفتر بر صدرنشيني آنها نيز در
آيندهاي نهچندان دور، به برگ آخر خواهد رسيد. از آن پس، آنچه در خاطره ملت صبور
و نجيب ايران خواهد ماند، فهرستي از خدمات يا سياههاي از خيانتهاست.
اين شاخه به نوبه اميد دارد دولتمردان امروز و
حاميان سينهچاكشان در آن هنگام، مفتخر به
فهرست خدمات باشند نه خجلتزده از سياهه خيانات.
والعاقبه للمتقين
شاخه دانشجويان حزب اعتماد ملي استان فارس
شاخه دانشجويان جبهه مشاركت ايران اسلامي منطقه فارس
به نام خدا
واژۀ دانشجو به فردی نسبت داده میشود که در جستجوی حقایق و تجربیات جدید وارث و نگهدارندۀ تجربیات و دانش نسل های قدیم سکّاندار حرکت بشر به طرف توسعه و پیشرفت است.چیزی که دانشجو را از بقیۀ افراد اجتماع متمایز میکند و ویژگیِ منحصربه فرد و نقش استثنائیِ او را روشن میسازد نیروی خلاقیّت و سلامت فکر است. دانشجو نوگراست و دائم به ایجاد تغییرات و پدیدآوردن نظم نوین فکر می کند. بدون تردید مسائل اجتماعی و سیاسی همواره از دغدغه های اصلی دانشجویان در کشور ماست و جنبش دانشجویی در دوران مختلف تاریِخ معاصر ایران کوشش های به سزایی در ایفای نقش مؤثر در تحولات سیاسی و اجتماعی جامعۀ ایران داشته است. اگر بخواهیم در دورۀ کنونی به بررسی موانع و مشکلاتی که بر سر راه جنبش دانشجویی قرار دارد بپردازیم درمی یابیم که بخشی از این مشکلات ناشی از عملکرد حکومت و بخشی ناشی از عملکرد خود دانشجویان است. شاید عمده ترین مانع بر سر راه جنبش دانشجویی رفتار محافظه کارانه و اقتدارگرایانۀ حکومت باشد. حکومت گران به جای آنکه زمینۀ رشد و بالندگی اقشار مختلف جامه و بویژه دانشجویان را فراهم کنند با اجرای سیاست های اقتدار طلبانه و ایجاد محدودیت در تمام ابعاد،به جای همراهی با جنبش دانشجویی دست به کنترل آن میزند. این رفتار محافظه کارانه در سیاست به نوعی بنیان روانی وابسته است. شخصیت ها و گروه های مقتدر که کلید کارها و برنامه های کلان کشور را در دست دارند در چهاچوب روانی خاصی طبقه بندی می شوند. در این راستا تعریفی را که از یک شخصیت مقتدر می توان إرائه داد چنین است: [این شخصیت سخت هوادار تطابق خویش با عرف و سنت است،کورکورانه از نظام های ارزشی متعارف اطاعت می کند،مطیع و وفادر قدرت هاست. دیدی سطحی از یک دنیای اجتماعی و اخلاقی دارد که به مقوله هایی کاملاً متمایز( نیک و بد ـ سیاه و سفید ـ طرفدار خالص و بی قید و شرط سیاست های نظام و همسو با صهیونیزم بین الملل و غیره...) تقسیم شده است. دنیایی که روش منظّم و دارای حدّ و مرز است، ودر آن قدرتمندان را شایستگی فرمان راندن است زیرا که در زمرۀ بهترین افرادند و بقیه ضعفا و زیردستان هستند. دنیایی که در آن ارزش اشخاص تنها به وسیله ضابطه های برونی مبتنی بر شرایط اجتماعی تعیین می شود. مجموعۀ این رفتارهای سیاسی خصوصاً وجه تمایز افرادی است که نسبت به خود تردید دارند و هرگز توفیق نیافته اند که شخصیّت ویژه خود را بسازند و آن را تثبیت کنند و از«من» خود و هویت خاص خوش دفاع کنند. از آنجا که در درون خویش چیزی ندارند که بدان توسل جویند به قالب های بیرونی منشبث می شوند.بدین سان ثبات نظم اجتماعی پایۀ ثبات شخصیّت خود ایشان می شود؛ با دفاع از نظم اجتماعی از خوشتن ـ از اساس «من» و از تعادل روانی خود دفاع می کنند. فرافکنی ـ تجاوز طلبی و نفرتشان از مخالفان و خصوصاً از «دیگران» و از کسانی که متفاوت اند و از آنان که طریقۀ زندگیشان و نظام ارزشهایشان نظم اجتماعی را به مبارزه می خواند و به اساس و عمومیّت این نظم شک می کند از اینجا ناشی می شود. بدین سان اشخاصی که از جهت درونی استحکام کمتری دارند به ظاهر بزرگ ترین استحکام بیرونی را نشان میدهند. این وحدت گروهی مخرّب روحیۀ خلاّق دانشجو را بر نمی تابد؛ إیده های نو و نظام های ارزشی جدید، افکار منجمد طرفدار اقتدار سنتی را به چالش می کشد و وحشت، پایل های فکری او را متزلزل می کند مانند وحشت کودکان از تاریکی ـ وحشت انسان از ورود به دنیای ناشناخته ـ وحشت خروج از انجماد ـ وحشت خروج از امنیّت نسبی و مصنوعی حاضر. از دید او دانشجو قصابّی است که با یک چاقوی تیز به جان حاصل زحماتش افتاده و نه جرّاحی که با شکافتن بدن یک پیکرۀ بیمار به دنبال خارج کردن عامل بیماری از این پیکره است. بنابراین با تمام قوا برای به عقب راندن این جنبش هجوم می آورد.
امّا عملکرد دانشجویان در واکنش به این هجوم چگونه است؟
دانشجو مواضع سیاسی خود را دارد. دانشجو برای دفاع از هویّیت خود، برای دفاع از حریم خود نمی تواند نسبت به مسائل سیاسی بی تفاوت و بی توجّه باشد. فعآلان سیاسی در دانشگاه ها در سال های گذشته و همچنین در دهه های گذشته با وجود تمام مشکلات به حیات خود ادامه داده اند و بر ادامۀ راه خود استواراند. امّا دیگر آفتی که حریم دانشجو را به سختی تهدید می کند این است که دانشجو چنان محو دنیای پیرامون و حرف های هزار لا و هزار توی سیاستمداران و کوچه پس کوچه های دنیای سیاست شده که گویی کار اصلی خود را فراموش کرده است. دانشگاه قبل از هر چیزی محیط فکر،محیط تحصیل و محیط تحقیق و پژوهش است. متأ سّفانه چیزی که امروز ما در محیط دانشگاه های کشور می بینیم چیزی است غیر از آنچه که باید باشد. گروهی به دنبال کار سیاسی هستند ـ گروهی به دنبال مدرک ـ و گروهی نیز به دنبال گرفتن نمرۀ قبولی و رفع تکلیف و در کل به دنبال هر چیز دیگری به غیر از دانستن و فهمیدن و آفرینش و ابداع هستند. عموماً دلیل این بی انگیزه گی نبود آیندۀ شغلی و تضمین کاری پس از فارغ التحصیلی عنوان می شود. امّا این نمی تواند دلیل کافی برای کم کاری و بی توجِهی باشد. شرایط اسف باری که پوچی،بی هویتی، بی تکلیفی و بی هدفی جوانانی که نام خود را دانشجو گذاشته اند به وجود آورده دانشجو را به یک قشر مصرف کننده تبدیل کرده که سربار خانواده هاست و بخش مهمی از منابع اقتصادی خانواده ها را به خاطر هیچ به هدر می دهد. دانشجویانی که دغدغۀ مسائل اجتماعی و سیاسی را دارند اگر احساس وظیفه ای می کنند باید بخشی از آن را صرف این کنند که برای درمان این بیماری راهی بیابند؛ هرچه باشد آنها در خلال فعّالییت های سیاسی نشان داده اند که نسبت به سایرین مسئولیّت پذیرترند و نسبت به محیط اطرافشان آگاه تر و حساس تر.
در میان سخن پراکنی های آقایان اقتدار طلب فعلی این سخن هم گفته شده که دانشجویان ضمن داشتن دید سیاسی و مواضع سیاسی به جای سیاسی کاری به امور تحصیل و تحقیق خود مشغول باشند. این سخن می تواند به عنوان عزم ایشان و هم فکرانشان برای دور نگه داشتن جنبش دانشجویی از فعالیت برای احیای حقوق مسلّم خود باشد. امّا این سخن جنبۀ نیکویی هم دارد که همان توجّه بیشتر به تحصیل و تحقیق به عنوان وظیفۀ اصلی دانشجوست.
سخن نیک را باید پذیرفت حتی اگر از زبان اشخاصی بیرون بیاید که اندیشه شان بر خلاف اندیشۀ ماست و اگرچه این سخن بر سنگ دیوار یک کوچۀ مخروبه نوشته شده باشد.داشتن ذهن دینامیک و فکر خلّاق ـ گردش در اطلاعات ـ جذب اطلاعات جدید ـ آزمایش ایده های نو و ثبت تجربیات گذشتگان عمده ترین وظیفۀ یک دانشجو است.
آموختن امری پیوسته و همیشگی است و تحت هیچ شرایطی نباید به دست فراموشی سپرده شود.
چو گوئی که وام خرد توختم همه هرچه می باید آموختم
یکی نغز بازی کند روزگار که بنشاندت پیش آموزگار
دکتر هجر
گروه حاکم دولت را در اختیار دارد دولت مجری و نماینده قانون است و ابزارهای قانونی خشونت را در اختیار دارد. رسانه های توده گیر مانند تلویزیون را در اختیاردارد تلویزیون تبلیغات دولت را پخش می کند تبلیغاتی که به علاوه پلیس پایه اساسی قدرت هستند. هدف این تبلیغات گرفتن بیعت یکپارچه شهروندان برای حکومت است. هدف این تبلیغات مبارزه میان طبقات و دسته های اجتماعی تشکیل دهنده ملت نیست، بلکه دست کم به ظاهر از وحدت ملی دم می زند. ادعای دولت این است که تبلیغات تلاشی برای پیکار سیاسی نیست اما در واقع دولت خود طبقه یا دسته ای اجتماعی است و از این تبلیغات انحصاری برای درهم کوبیدن نفوذ دیگر دسته ها استفاده و سودجویی می کند. وقتی تنها یک صدا در جامعه به گوش می رسد هیچ حدی برای دروغ پردازی و پنهان کاری وجود ندارد. هنگامی که نمی توان حقیقت را بازشناخت دروغگویی آسان می کرد.
البته در این جا ما بطور عمومی از واژه تبلیغات استفاده می کنیم. این یک غلط مصلح است. در مورد روش عملکرد رسانة گروه صاحب قدرت در ایران که از آن به گزاف به عنوان رسانه ملی یاد می کرد نمی توان واژه تبلیغات را به کاربرد. معنی تبلیغات این است که تبلیغ کننده استفاده از شیئی خاصی را به دیگران توصیه می کند و مستقیماٌ از دیگران می خواهد که آن شی را که خصوصیات مشخصی دارد مصرف کنند.
یا مثلاً در مورد مسائل مذهبی و روحانی مسجد محل از مردم می خواهد که اعمال مذهبی خود را انجام دهند و از گناه دوری جویند و غیره. تلویزیون و بطور کلی دستگاه رسانه ای گروه صاحب قدرت در ایران با تمام قوا روی «تغییر نگرش» مخاطبان کار می کند و این با تبلیغات مستقیم تفاوت دارد. این رسانه تلاش می کند نگرش و طرز تلقی و دیدگاه مخاطبان را تحت کنترل خود درآورد و آنها را در استخر بزرگی از اطلاعات طبقه بندی شده که جهت گیری خاصی دارند غوطه ور می کند و در یک فرایند تدریجی- طولانی مدت و پیوسته ذهن بینندگان را در جهت خاصی پرورش می دهد. به نظر می رسد که گردانندگان رسانه برای مردم تصمیم سازی می کنند. نکته جالب این جاست که در خیلی از موارد بازرسی تمام این کار با یک ظاهر دمکراتیک انجام می شود برای نمونه یک ترفند مرسوم برای برجسته کردن یک موضوع خاص و القای آن به مخاطبان را مثال می زنیم. قضاوت این که مساله سهمیه بندی بنزین که اخیراً انجام شد با این شکل برنامه ریزی و اجرا چه حد تصمیمی درست و منطقی بود بر عهده کارشناسان فن می باشد، این طرح خواه ناخواه باعث ایجاد عوارض شده و بعضی از آزادی های افراد را محدود کرده مثلا مردم نمی توانند از اتومبیل خود برای مسافرتهای دور استفاده کنند اما رسانه ها سعی بر این دارند که بر این مساله سرپوش بگذارند و یا آن را کم اهمیت جلوه دهند. یک خبرنگار یک دوربین را با خود به سطح شهر می برد از چندنفر در مورد این مساله که آیا با وجود سهمیه بندی بنزین مردم می توانند آن طور که می خواهند از اتومبیل خود استفاده کنند یا نه؟ سوال می کند مثلا 5 نفر نکته پندآموز موردنظر رسانه را تائید می کنند اما در این میان یک نفر مخالفت دارد با این وجود صحبتهای او پخش می شود با این ترفند زیرکانه از میان تمام مخالفان فقط نظر یک نفر گرفته می شود و در واقع این طور نمایش داده می شود که تعداد مخالفان و ناراضی ها بسیار کم است و طرفداران برنامه های دولت در اکثریت هستند از طرفی دولت مخالفان خود را هم تحمل می کند مصاحبه هایشان را پخش می کند از آنها برای شرکت در برنامه های تلویزیونی دعوت می کند.
سریالهای تلویزیونی پر است از شخصیت هایی که بر اساس القای یک تفکر سیاسی و ایدئولوژی مشخصی و مورد تائید طبقه حاکم طراحی و تیپ سازی شده اند. برای مثال افراد ثروتمندی که اعمال وحشیانه و خلاف قانون و عرف و اخلاق انجام می دهند در اکثریت و افراد ثروتمندی که شهروندانی نیک و قانون مندی باشند. در اقلیت می باشند. این کار بطور زیرکانه و با یک ظاهر دمکراتیک داشتن ثروت و به دنبال ثروت رفتن را تحقیر می کند. به همین ترتیب افرادی خطاکار و نابخرد معمولا خوش قیافه و خوش لباسند. دخترچادری همیشه نمایش عاقلانه تری از زندگی دارد. از هوش و فراست بیشتری برخوردار است. افرادی که ظاهر و لباس ساده و ریش مجعد دارند همیشه با تدبیرتر و فرزانه تر از دیگران هستند. در مورد نمایش خانمهای چادری در تلویزیون یک مطلب خیلی جدی و جالب وجود دارد. اینها با مانتو و مقنعه و چادر به صحنه اجرای زنده برنامه های تلویزیونی آینده و در سریالها ظاهر می شوند اما در عین حال با یک آرایش ملیح و استادانه پیراسته می شوند. صورتهای زیبای آرایش شده زیر چادر و مقنعه آنچنانی؛ تضادی که از چشم بینندگان نکته سنج حماقت طراحان این تیپ ها را نمودار می کند اما در عین حال مخصوصاً به مجریان و بازیگران خوش سیما ظاهر جالبی می دهد. البته لازم است اشاره شود که در این مثال لباس و ظاهر ساده اشخاص و چادر خانمها مورد انتقاد نیست. اینها فقط مثالهایی از نحوه عمل دستگاه رسانه ای است و صرفاً در جهت توضیح نمونه های ریاکاری گردانندگان رسانه عنوان می شود. مواردی که ذکر شد مثالهایی اندک از روشهایی است که طبقات صاحب قدرت برای تسلط بر مردم و تحمیق توده ها از آنها استفاده می کنند سرگرم کردن مردم در مسائل واهی و پیش پا افتاده و درگیر کردن آنها با مسائلی که نسبت به حقوق اساسی آنها اهمیت و اعتبار کمی دارد از عناصر اساسی در شیوه حکومت گری آنهاست.
در تلویزیون زندگی یا نگوم باستانی از فرهنگ کره ای دستخوش ماجراهای بسیاری است که بیننده را به دنیای دیگری می برد و این در شرایطی است که متولیان فرهنگی در سیستم قدرت از حضور فرهنگ دیگر کشورها در ایران به عنوان تهاجم فرهنگی یاد می کنند. باخت و برد تیم ملی فوتبال هیجان کاذبی را بین توده های مردم مستولی می کند. هیچ کس مخالف برنامه های تلویزیونی سرگرم کننده و یا مخالف حضور پرقدرت ورزش حرفه ای در ایران نیست.
اما بهره برداری سیاسی و تبلیغاتی از هر موضوعی که مورد توجه مردم قرار می گیرد عملی است که قدرت با تمام امکانات خود بر انجام آن همت گماشته است. در وضعیت فعلی چنین به نظر می رسد که در این کشور هیچ پدیده ای وجود ندارد مگر این که این پدیده کاملا سیاسی باشد یا به طور غیرمستقیم به سیاست آنهم از نوع انحصارطلبانة آن مربوط باشد.
وقتی هدف پیروزی و بدست آوردن امتیازات حاصل از آن باشد جلوه های مختلفی از ریاکاری- پنهان کاری- برجسته کردن موضوعات کوچک و بی اهمیت- کوچک نشان دادن مسائل مهم- دادن اطلاعات ناقص و پنهان کردن بخشی از حقایق- دادن اطلاعات نادرست و مغرضانه- صحبت از اختیارات غیرواقعی توسط سیاستمداران و انواع شیوه های دسیسه کاری و ترفندهای روانی با هدف سلطه جویی و تحکیم اقتدار گروه حاکم مشاهده می شود و تمام این کارها بصورت کاملاً سازمان یافته و منسجم و با بکار گرفتن گروههای کاری متخصص انجام می شود و از نظر حرفه ای نتایج مطلوبی را برای سازمان دهندگان به دنبال داشته باعث تأسف است که از گروههای کاری حرفه ای و امکانات و ابزار فنی و ثروتهای جامعه در جهت سرکوب دگراندیشان و دور نگه داشتن افکار عمومی از جریانات اصیل اجتماعی و محروم کردن جامعه از توانائی افراد نخبه ای که بجای خانه نشینی باید در خدمت اجتماع قرار بگیرد استفاده می شود.
دکتر هجر