جامعۀ ایرانی یک
جامعۀ جهان سومی و توده ای است و اساسا در مقوله ای مانند انتخابات مردم نقش خود
را از دست می دهند و تمام چینش ها و انتخاب یا به طور دقیق تر انتصاب افراد در راس
قدرت اتخاذ می شود. زمانی که جامعه توده ای باشد و نظام بر اساس مولفه های
دیکتاتوری رهبری و هدایت شود، دیگر انتخابات و مردم موضوعیت خودشان را از دست می
دهند و مردم تنها در روزهای حساس نظام و یا در زمان سفرهای مسئولین به کار گرفته
می شوند. واقعیت جامعۀ توده ای ایران در انتخابات ریاست جمهوری نهم به خوبی نمایان
شد به این ترتیب که: سطح آگاهی جامعه پایین، دریافت شعارهای
پوپولیستی از طرف مردم و هل دادن آنها از سوی کانون قدرت در صحنۀ تلویزیونی و در آخر
ساختن رای و انتشار آمار 67 درصد در نتیجه در ایران تنها راه اصلاح با کمترین
هزینه های انسانی چانه زنی در بالا و وادار کردن کانون قدرت به پذیرش اصلاحات و
انتقال ترس طغیان از پایین است با توجه به این موضوعات، انتخابات ریاست جمهوری دهم
در جمهوری اسلامی به نوعی حساس ترین و مهم ترین انتخابات در ایران شده است چرا که
با توجه به عملکرد بسیار ضعیف دولت اقتدارگرای نهم که همواره از حمایت و پشتیبانی
کانون های قدرت و مخصوصا راس هرم قدرت در کشور همراه بوده و برگزاری دو انتخابات
کاملا فرمایشی شوراها و مجلس، نظام را با دو چالش بسیار مهم روبرو کرده؛ یکی بحران
عدم کارایی و دیگری بحران مشروعیت. البته طبق مولفه های علوم سیاسی و با توجه به
جمهوریت نظام اگر قبول داشته باشیم که مشروعیت نظام به رای مردم بستگی دارد نه
مقبولیت، اکنون با قهر سیاسی مردم که از سال های 82-83 شروع شده و برگزاری
انتخابات های فرمایشی یکی از ستون های حیاتی هر نظامی که همواره مشروعیت مردمی است
در نظام جمهوری اسلامی به خطر افتاده و ستون دیگر که کارایی نظام است با آمدن دولت
اقتدارطلب نهم کاملا متزلزل شده و مردم و مسئولین ارشد نظام به این عدم کارایی
اذعان داشته اند.
حال کانون قدرت در
جمهوری اسلامی برای برون رفت از این بحران بسیار جدی، می تواند به انتخابات پیش رو
تکیه کند تا شاید با عملکرد مناسب و اتخاذ تصمیمات هوشمندانه هم به بحران مشروعیت
خود و قهر مردم از صندوق های رای خاتمه دهد و هم کارایی خود را بازسازی کند در
نتیجه با توجه به این که احزاب در ایران برش اشخاص را ندارند چینش های سیاسی در ایران
چندین حالت را به وجود می آورد که به طور خلاصه در زیر به آن پرداخته می شود.
1. حالت اول: آمدن
روحانی
انتخابات
دهم ریاست جمهوری به پیچده ترین انتخابات 30 سال گذشته تبدیل می شود به این دلیل
که:
مهره های
اصلی نظام، آنهایی که در راس قدرت قرار دارند و جز موسسین نظام هستند تغییر ماهیت
داده اند و دیگر آن اتحاد دهۀ اول نظام را ندارند و از یکدیگر منفک شده اند. از
سوی دیگر جامعۀ توده ای یعنی مردم به لطف رسانه در حال آگاهی پیدا کردن از اجحاف
هایی است که در حق حیات اجتماعیشان می شود هستند و با دنیای مدرن و توسعه یافته در
حال آشنایی هستند. حال در این میان چندین طیف که در راس آنها اشخاص قرار دارند به
وجود می آید:
الف)
ولایتمداران به رهبری آقای خامنه ای که جریان اصلی راست اصولگرایی هستند و راس هرم
قدرت را دراختیار دارند.
ب)
کارگزاران و تکنوکرات های اقتصادی به رهبری آقای هاشمی رفسنجانی که در جریانی بینا
بین قرار می گیرند و جز اصلی کانون قدرت هستند و قدرت در سایه را در اختیار دارند.
ج) اصلاح
طلبان و روشنفکران به رهبری آقای خاتمی که جریان اصلی چپ اصلاحات هستند و تلاش
دارند بعد از دور افتادن از هرم قدرت به جایگاه هشت سالۀ خود برگردند.
د) سکولار
ها و نیرو های مخالف و برانداز که می خواهند نقش اپوزسیون داخل کشور را بازی کنند
اما از فقدان رهبری واحد رنج می برند اما به عدۀ نیرو های خود امید دارند.
اکنون با
توجه به این دسته بندی به جزیات آنها پرداخته می شود.
در دستۀ
نخست یعنی طیف آقای خامنه ای بعد از روی کار آمدن محمود احمدی نژاد برای نزدیکتر
شدن به راس هرم قدرت که همراه با خود زنی های فراوان و قلع و قمع کردن راست سنتی
بود و سکوت آقای خامنه ای در برابر این نوع برخوردها، شکاف عمیقی ایجاد شد به طوری
که راست سنتی به طور کامل خود را از بازی های هرم قدرت بیرون کشید و خود را مجبور
به قهر سیاسی دید.خانه نشینی آقای ناطق نوری عینی ترین مثال این قهر است.اما با
نزدیک شدن انتخابات دهم راست سنتی می خواهد خود را از قهر سیاسی خارج کند و به
جایگاه اولیۀ خود برگردد. ذکر این نکته لازم است که وفاداری راست سنتی به جایگاه
قدرت مرکزی به شخص نیست بلکه وفاداری آنها به انقلاب و امام خمینی است که در کنار
آن جایگاه مانده اند.(البته به ظن خود). در نتیجه دستۀ اول دچار نوعی بیماری مزمن
است که از وجود آن باید دچار رنج باشد اما کام شیرین قدرت مطلقه این دسته را دچار
بی حسی کرده و عاجز از درک هرگونه درد شده است. نه صدای دوستان و نه فریاد مردم به
گوش می رسد.
با روی کار
آمدن دولت اقتدارگرای نهم و سکوت بیش اندازۀ آقای خامنه ای در مقابل این
اقتدارگرایی ها دستۀ دوم یعنی طیف آقای هشمی و دستۀ سوم یعنی طیف آقای خاتمی را به
نگرانی انداخته و ترس از انحصار قدرت بی پاسخ را در دستان دستۀ اول آنها را متوجه
این خطر بالقوه کرده است در نتیجه مخصوصا طیف آقای هاشمی را به تکاپو انداخته که
از به وجود آمدن این خطر بالقوه جلوگیری کنند.طیف آقای خاتمی که از انتخابات مجلس
هفتم این زنگ خطر را به کار انداخته بودند اما در متقاعد کردن دیگر مهره ها ناتوان
بودند زیرا در آن سال ها اصلاح طلبان دشمن مشترک مهره های هرم قدرت بودند. اما از
به وجود آمدن این خطر تنها دستۀ چهارم که نقش اپوزسیون را می خواهند بازی کنند می
توانند خوشحال باشند تا از این فرصت بتوانند مقبولیت مردمی پیدا کنند اما چون از
نبود رهبری واحد رنج می برند خود را در خطر نابودی کامل احساس می کنند به همین
خاطر ناخودآگاه با دستۀ دوم و سوم برای جلوگیری از این خطر یعنی انحصار قدرت در
دستان دستۀ نخست جلوگیری کنند.
همان طور که
ذکر شد جامعۀ ایران، توده ای است در نتیجه تمامی انتخاب ها در راس هرم قدرت شکل می
گیرد.اکنون با این فرض که آقای خامنه ای از بیماری طیف خود آگاه شده و نارضایتی و
دلخوری دوستان سابق(طیف هاشمی رفسنجانی) را درک کرده باشند، در صدد رفع کدورت ها و
نارضایتی ها بر می آید و در مواجهه با اصلاح طلبان و طیف خاتمی به این دلیل که
اکثر مدیران لایق و روشنفکران جامعه در این طیف قرار دارند که توانایی نجات کشور
را از دو بحران مشروعیت و کارایی را دارند و شخص آقای خاتمی مقبولیت عام دارد و
اکنون توده را از دست مرکز قدرت خارج کرده و ایشان برای راس قدرت خطر بزرگی شده
است برای اینکه جلوی خطر خاتمی هم گرفته شود؛ عامل اصلی این نارضایتی ها و بحران
ها را یعنی محمود احمدی نژاد را کنار می گذارد و برای اینکه راس قدرت را از دست
ندهد و با کم کردن کمی از قدرت خود به گزینه ای مانند آقای روحانی می رسد
که تقریبا همه با این گزینه به اجماع می رسند.
2. حالت دوم: آمدن
ضرغامی یا لاریجانی
این حالت با
این فرض به وجود می آید که آقای خامنه ای درصدد ترمیم طیف خود و بازوهای اجرایی
خود بپردازد به این معنی که دل راست سنتی و تا حدودی آقای هاشمی رفسنجانی که از
مهره های اصلی قدرت در نظام است و یار قدیمی سال های دور ایشان است را به دست
بیاورد و از سوی دیگر به دلیل اینکه ایشان در صدد ترمیم طیف خود است به کلی طیف
آقای خاتمی را به کنار بگذارد. با توجه به این فرض محمود احمدی نژاد محکوم به حذف
است تا ترمیم صورت بگیرد چرا که احمدی نژاد عامل بیماری دستۀ اول شناخته می شود،
در نتیجه آقای خامنه ای به مهره های وفادار با چهره های محبوب تر در نزد یاران خود
و نزد آقای هاشمی گرایش پیدا می کنند که در میان چهره های راست اصولگرا آقایان
ضرغامی و لاریجانی مقبولیت بیشتری دارند که مشخص کردن دقیق یکی از آنها را فضا
خرداد 88 مشخص می کند.
3. حالت سوم: جنگ خاتمی
و احمدی نژاد
حالت سوم با
این پیش فرض بوجود می آید که آقای خامنه ای با یاران سنتی خود کنار بیاید اما
نتواند آقای هاشمی را به دلیل این که به عقبۀ خود یعنی کارگزاران به نوعی وابسته است
با آوردن ضرغامی یا لاریجانی راضی کند. همان طور که ذکر شد یاران آقای خامنه ای
اصلاح طلبان را کنار زده و به نوعی آنها را با دستۀ چهارم یعنی اپوزسیون در یک
اردوگاه قرار داده اند، با این پیش فرض یاران هاشمی و اصلاح طلبان و دستۀ چهارم در
یک طرف قرار می گیرند و آقای خامنه ای و یارانش در طرف دیگر در نتیجه اتحاد
نانوشتۀ آن سه دسته آنها را به سمتی سوق می دهد که کاندیدایی را حمایت کنند که هم
از فیلتر شورای نگهبان بگذرد و هم مقبولیت مردمی تا اینکه جلوی خطر قدرت انحصاری
را بگیرند و در بازی قدرت همواره نقش ایفا کنند در حال حاضر تنها گزینه ای که می
تواند این ویژگی ها را به نظر ایشان داشته باشد آقای خاتمی است که هر سه دسته
اجماع بدون شرطی روی شخص آقای خاتمی دارند. اما آمدن آقای خاتمی، راس قدرت را برای
اینکه مرکزیت خود را داشته باشد مجبور می کند که نارضایتی یاران سنتی خود را
نادیده بگیرد و به بالفعل ترین و گوش به فرمان ترین مهرۀ خود که یارای مقابله با
مقبولیت مردمی آقای خاتمی را دارد، تکیه بزند و آن محمود احمدی نژاد است. که در
این حالت معرفی خاتمی به نوعی شمشیر را از رو بستن برای کانون قدرت است و محمود
احمدی نژاد جان نثار راس قدرت است که تقابل این دو نیروی بالقوه با توجه به اشخاصی
که در این صحنه بازی می کنند میدان نبرد برای آزادی خواهی و استبداد مطلقه است که
اگر قواعد نبرد جوانمردانه رعایت شود قطعا پیروزی از آن آزادی خواهان است چرا که
همیشه استبداد منفور بوده و استقبال مردمی را ندارد در حالی که در جبهۀ آزادی
خواهان مردم هم همراهی می کنند.
4. حالت چهارم: تحریم
انتخابات دهم و بوجود آوردن قدرت مطلقۀ استبدادی و گامی به سوی انقلاب
در این حالت
که بدبینانه ترین و بدترین حالت که ممکن است به وجود آید این است که کام شیرین
قدرت مطلقه آن چنان آقای خامنه ای را شی ء گشتۀ خود ساخته باشد که کلا اشخاص را به
دو دسته تقسیم کند. بدین معنی که هر که با ما نیست دشمن ماست. به این ترتیب ایشان
در صدد رفع کدورت ها و حل بحران های دوگانه بر نیایند در نتیجه برای ایشان بهترین
گزینه ها غلامان خانزاد و چاکران جان نثار است که اگر تا چند ماه آینده محمود
احمدی نژاد با توجه به مشکلات اجرایی که به وجود آورده است جان نثاری خود را ثابت
نکند قطعا یکی از غلامان خانزاد جای وی را خواهد گرفت. در طرف دیگر اگر آقای خاتمی
حاضر به آمدن نشود و طیف آقای هاشمی با اصلاح طلبان به جمع بندی در ارتباط با شخصی
که خصوصیات آقای خاتمی را داشته باشد نرسند یا اجماع در شخصی داشته باشند که قادر
به عبور از بازوهای اجرایی آقای خامنه ای نباشد قطعا به سمت قهر سیاسی و تحریم
انتخابات سوق داده می شوند که این حالت بغرنج که کمک به ایجاد استبداد مطلقه می
کند به سود دستۀ چهارم و مخالفین نظام است که تفکرات انقلابی و براندازانه دارند
چرا که همان طور که تاریخ نشان داده است ایجاد استبدادهای مطلقه باعث سرریز مردم
به خیابان ها و بروز انقلاب ها شده است.
در پایان
اگر تمامی مهره ها و اشخاص تاثیر گذار در هرم قدرت طبق قاعدۀ بازی نقش خود را ایفا
کنند این طور به نظر می آید که مناسب ترین شخص برای نجات نظام و کشور که می تواند
تمامی اشخاص درگیر در بازی را راضی نگه دارد آقای روحانی است اما به اعتقاد
نگارنده که معتقد به اصلاحات در یک پروسۀ زمانی است گزینۀ آقای خاتمی تنها گزینه
است که روند اصلاحات را تسریع می بخشد.
محمد
علی تارخ

